X
تبلیغات
نماشا
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 2 شهریور 1395 در ساعت 09:21 ~ چاپ مطلب
نویسنده : شمسی خانم
عنوان :

پیش به سوی تعطیلات تابستانی

یادم نمیاد که تو دوران کودکی چه اتفاقی افتاده که همیشه از اینکه آخرین نفری باشم که یه جای عمومی مثل مدرسه، محل کار یا ... رو ترک کنم احساس ناخوش آیندی دارم و گاهی اوقات حتی وحشت می کنم!!! هنوز هم این حس با من همراه هست. هفته دیگه تعطیلات تابستونی شرکت شروع میشه و معمولا قبل از تعطیلات من باید کلی خرت و پرت که مطمئنا تو تعطیلات به دردم هم نمی خوره باید ببرم خونه و دوباره بعدش به شرکت بیارم. یه وابستگی مسخره ای بین من و یه سری از وسایلم هست. خب بگذریم. امیدوارم بعد از این یه هفته دیگه یه کمی از گرمای هوا کم بشه و یه نفسی بکشم. بعد تعطیلات دیگه قدم های پاییز تندتر میشه و منم مثل بچه مدرسه ای ها باید خودم رو برای ترم آخر آماده کنم. چه زود گذشت!!! 

یه دو کلمه هم با ارباب بزرگ اختلاط کنم: ارباب جان میشه لطفا یه کمی با محبت تر باشی. به جان خودت راه دوری نمی ره ها!!!!!!

زمان ثبت : یکشنبه 27 تیر 1395 در ساعت 16:53 ~ چاپ مطلب
نویسنده : شمسی خانم
عنوان :

وقتی که سکوت بهترین راه حل هست!

خب بالاخره امتحان‌ها تموم شد. نمره ها هم خوب بود. خوشبختانه ارباب بزرگ همکاری فرمودن و اتفاق مهلکی تو روزهای امتحان پیش نیومد!!

این از روزمره های گذشته. 

حالا راجع به عنوان پست بنویسم. تو زندگی من اتفاق‌هایی افتاده که حتما خودم هم مقصر اون رویدادها بودم و نمی‌تونم بگم که فقط فرد مقابلم باعث به وجود اومدن اون داستان شده، اما موضوع اینجاست که برخورد آدم مقابل طوری بوده که باورها و ارزش‌هایی که بهشون اعتقاد داشتم برام بی اهمیت شدن. اینقدر شدت آسیبی که دیدم زیاد بوده که ترجیح دادم هیچ حرفی بعد از اون ماجرا نگم و با رفتاری شیک و روشنفکرانه از جهان اون آدم‌ها جدا شدم. هنوز هم بعد از گذشت سال‌ها نمی‌تونم حرفی بزنم. یعنی فکر می‌کنم چه فایده‌ای داره حرف زدن وقتی جهان من با جهان اون آدم‌ها فرق می‌کنه. گاهی اوقات هم فکر می‌کنم وقتی کسی اینقدر بزدل و ترسو بوده اصلا چی باید بهش گفت؟!! بهتره فکر کنه که آدم بد داستان من هستم و اون تو جهان خودش همیشه قهرمان باقی بمونه و با وجدانی آسوده (البته اگه داشته باشه!) به بقیه زندگیش ادامه بده. شاعر می فرماید: سکوتم از رضایت نیست / دلم اهل شکایت نیست  

----------------------------------------------------------

پ.ن: آخه وبلاگ چه عیبی داشت که همه رفتن فیس/بوق و تلگرام و .... ؟!

 

زمان ثبت : شنبه 8 خرداد 1395 در ساعت 09:18 ~ چاپ مطلب
نویسنده : شمسی خانم
عنوان :

حکمتی که من نمی فهمم

امروز میخوام با ارباب بزرگ یه کمی اختلاط کنم. ارباب جان من که اول سال گفتم هوای ما رو داشته باش. اینجوری هوامون رو داشتی؟!!!! گفتیم تغییر خوبه نه اینکه بزنی مدیرمون رو نابود کنی. تو این همه سال کار کردن با یکی راحت بودیم اونم ارباب بزرگ صلاح دونستن که از سر راه ما کنار بره. میگم ارباب جان قرار بود محل زندگیم رو هم تغییر بدی یه وقت همین 4 متر خونه رو هم از مون آخر عمری نگیری ها. تو رو جون عزیزت بی خیال ما شو. اصلا ما تغییر نخواستیم. یه دو هفته امتحان دارم بذار با اعصاب آروم دو کلمه درس بخونیم. تازه الانم خیلی دارم ملایم صحبت میکنم اگه یه ماه پیش این اتفاق افتاد میومدم که کارمون به زد و خورد می کشید. البته الان میدونم که داری لبخند ملیح میزنی و میگی : ای بنده دون پایه تو صلاح کار خودت رو نمی دونی!! باشه ارباب هر چی شما بفرمایید.


----------------------------------------------------------

پ.ن: چقدر خوبه که تو زندگی به جایی نرسیم که بزدل بشیم!


زمان ثبت : دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 در ساعت 11:55 ~ چاپ مطلب
نویسنده : شمسی خانم
عنوان :

چقدر زود اردیبهشت اومد!

امروز اومدم یه پست بنویسم دیدم اصلا تو سال جدید وقت نکردم این صفحه رو باز کنم! 

چند روز پیش تو مترو یکی از بچه های کار اسباب بازیی می فروخت که حباب درست میکرد. خیلی به کارش مسلط بود شاید بیشتر از 8 سال نداشت. نمی دونم خودش هم از این حباب هایی که درست میکرد لذت می برد یا براش فقط یه انجام وظیفه بود. کاش  حداقل از کارش لذت مختصری هم ببره. کودکی که داره به تاراج میره و آینده ای که زیاد روشن به نظر نمی رسه. تنها کاری که می تونستم انجام بدم این بود که ازش خرید کنم. نمی دونم اونهایی که اختلاس های چند میلیاردی می کنن هیچ وقت یکی از این بچه ها رو دیدن؟!!!


--------------------------------------------------

پ.ن: در سال جدید زندگی از اول رفته رو دور تند. با تغییرات در محل کار شروع شده و احتمال زیاد در محل زندگی هم تغییراتی ایجاد خواهد شد :) ارباب بزرگ حواست بهم باشه پلیز .


زمان ثبت : سه‌شنبه 25 اسفند 1394 در ساعت 10:39 ~ چاپ مطلب
نویسنده : شمسی خانم
عنوان :

نرم نرمک میرسد اینک بهار . خوش به حال روزگار

امروز به لطف بارون هوای دلپذیری تو تهران داریم. از اون روزهایی که آدم دلش میخواد یه جاده باشه و سکوت و تا جایی که بتونی راه بری و رویا ببافی. راستی که سرزمین رویا چقدر زیبا و خواستنی هست. همه اشیاء و آدم ها رو به میل خودت میچینی. همه رفتاری دارن که تو دلت میخواد و هر چیزی سر جای خودش هست. هیچی بر خلاف میل و اراده ات نیست و ... اووووووه چقدر خوبه که این سرزمین خیال وجود داره. 

خب بهتره از سرزمین خیال  به دنیای واقعی با همه خشونت و بی رحمی که داره بیام. یه سال دیگه هم گذشت با همه خوشی ها و سختی هاش. امسال روزهای شلوغ و سختی داشتم. به جز درس و مشق دو سه تا کتاب بیشتر نخوندم که بسی باعث تاسف هست. دلم میخواد تو سال آینده هر چی فکر منفی هست رو دور بریزم و فقط درلحظه زندگی کنم کسی چه میدونه که سال دیگه این موقع کجا هستم. یه چند کلمه ای هم با ارباب بزرگ صحبت کنم. ارباب جان قول بده که تو سال جدید همه اطرافیانم سلامت باشن و کارشون به دوا درمون نکشه. یه کمی هم از گوشه چشم این بنده حقیر رو نگاه کن و یه اپسیلون از دریای آرامشی رو که داری برام بفرست. ارباب جان میبینی چه بنده قانعی هستم من.

برای همه آرزوی بهاری خجسته و روزهایی روشن و آینده ای پرامید آرزو میکنم.

   1       2       3       4       5       ...       8    >>